تبليغاتX
سرود کوهستان

سرود کوهستان

....افسانه محبت ، هر چند كس نخواند // من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

 

سلام به همگی‌

     این شعرو جایی‌ خوندم دلم نیومد اینجا نگذارمش شعری از

 استاد علی‌ اصغر اصفهانی (سلیم) سروده شده در سال ۱۳۳۴ 

         و شاید نوشته آخر ممنون از محبت همه دوستان

 

     

 

    

               معلم به ناگه چو آمد ، کلاس ، چو شهري فروخفته خاموش شد

سخن‌هاي ناگفته در مغزها ، به لب نارسيده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود ودر عنفوان شباب ، جواني از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم‌آلود را ، صداي درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست بند دلش ، بدين بي‌خبر بانگ ناگه گسست

 

بيا احمدک درس ديروز را ، بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت

ولي احمدک درس ناخوانده بود ، به جز آن‌چه ديروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک يتيم ، خطوط خجالت به رويش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده‌اش ، به روي تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بيفتاد و گفت ، بني‌آدم اعضاي يک‌ پیکرند

وجودش به يکباره فرياد کرد ، که در آفرينش ز يک گوهرند

در اقليم ما رنج بر مردمان ، زبان دلش گفت بي‌اختيار

چو عضوي به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ........

تو کز...........

  واي يادش نبود 

 

 جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي به سنگيني از روي شرم ، به پايين بيفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج ، نمي‌کرد پيدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش ، نمي‌داد جز آن پيام دگر

ز چشم معلم شراري جهيد ، نماينده‌ آتش خشم او

دروني پر از نفرت و کينه داشت ، غضب مي‌درخشيد در چشم او

چرا احمد کودن بي‌شعور (معلم بگفتا به لحن گران)

نخواندي چنين درس آسان  بگو، مگر چيست فرق تو با ديگران؟

 

عرق از جبين احمدک پاک کرد ، خدايا چه مي گويد آموزگار؟

نمي‌بيند آيا که در اين ميان ، بود فرق مابين دار و ندار

چه گويد؟ بگويد حقايق بلند؟ به شهري که از چشم خود بيم داشت

بگويد که فرق است مابين او ، و آن کس که بي‌حد زر و سيم داشت

به آهستگي احمد بي نوا ، چنين زير لب گفت با قلب چاک

که آن‌ها به دامان مادر خوش‌اند ، و من بي‌وجودش نهم سر به خاک

به آن‌ها جز از روي مهر و خوشي ، نگفته کسي تاکنون يک سخن

ندارند کاري به جز خورد و خواب ، به مال پدر تکيه دارند و من

من از روي اجبار و از ترس مرگ ، کشيدم از اين درس بگذشته دست

کنم با پدر پينه‌ دوزي و کار ، ببين دست پرپینه‌ام شاهدست

سخن‌هاي او را معلم بريد ، ولي او سخن‌هاي بسيار داشت

دلي از ستم‌کاري ظالمان ، نژند و ستم‌ديده و زار داشت

 

معلم بکوبيد پا بر زمين ( که اين پيک قلب پر از کينه است)

به من چه که مادر ز کف داده‌اي ، به من چه که دستت پر از پينه است

رود يک نفر پيش ناظم که او ، به همراه خود يک فلک آورد

نمايد پر از پينه پاهاي او ، ز چوبي که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ريش گشت ، چو او اين سخن از معلم شنفت

ز چشمان او برق سويي جهيد ، به ياد آمدش شعر سعدي و گفت:

                                         ببین ، یادم آمد دمی صبر کن

                                           تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

 

                                    تو کز محنت دیگران بی غمی

                                                          نشاید که نامت نهند آدمی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:28  توسط الهام  | 

پاییز آمد

 

      

 

پاییز   آمد  در  میان  درختی  لانه کرده  کبوتر

    از تراوش باران می‌‌گریزد

 

خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی

    عاشقانه به گریه می‌‌نشیند

 

من با قلبی به سپیدی  روز ،به امید بهاران می‌‌روم به گلستان

همچو عطر اقاقی لابلای درختان می‌‌نشینم

 

 باشد روزی به  ندای بهاران روی دامن صحرا لاله روید

 

شعر هستی‌ بر زبانم جاری

                          پر توانم آری

          میروم در کوه و دشت و صحرا

 

رهپیمای قله‌ها هستم من ،راه خود در طوفان

  در کنار یاران می‌‌نوردم

 

در کوهستان یا کویر تشنه یا که در جنگلها

    رهنوردی شاد و پر امیدم

 

دارم امید که دهد سختی کوهستان بر روان و جانم

   پاکی‌ این کوه و دشت و صحرا

 

باشد روزی که رسد شعر هستی‌ بر لب جان نهاده بر کف

  راه انسانها را در نوردم

 

شعر هستی‌ بودن و کوشیدن               

            رفتن و پیوستن

                      از کژی بگسستن.........

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:57  توسط الهام  | 

دریا

 

 

 

    به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست 


          چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

 


        در این ساحل که من افتاده ام خاموش 


                            غمم دریا دلم تنهاست

 


       وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست 


            خروش موج با من می کند نجوا

 


        که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

 
             که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

 


          مرا آن دل که بر دریا زنم نیست 


                   ز پا این بند خونین برکنم نیست

 


           امید آنکه جان خسته ام را 


               به آن نادیده ساحل افکنم نیست ....


 

              فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 22:32  توسط الهام  | 

سفر

  

      

 به امید زندگی‌ ام

     

     

 

        ما چون دو دريچه روبروي هم
                  آگاه زهر بگو مگوي هم


             هر روز سلام و پرسش و خنده
                          هر روز قرار روز آينده


          عمر آينه بهشت، اما…آه
          بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

   

    اكنون دل من شكسته و خسته ست        
                زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
  

             
    
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد               
       نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
 

                

 مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:50  توسط الهام  | 

سپاس

 

          

 

با سلام به همگی‌ دوستان

ممنون از همه دوستانی که زحمت کشیدند و مشارکت

 داشتند توی پست قبلی‌ و حق مطلب این بود که تک تک

 جواب محبت دوستان رو بدم ولی‌ تصمیم گرفتم اینجا در

 پست جدید بنویسم و اگر خوب نشد سعی‌ می‌‌کنم نوبت

 بعدی در همون قسمت نظرات و بصورت تک تک جبران کنم

 محبتتون رو که شرمنده نشم.و باز هم میگم اگر کسی‌ از

 دوستان  خواستند میتونند مطلبی که دارن با اسم خودشون

 اینجا در پست جدید بگذارند .

راستش فکر نمی‌‌کردم دوستان خیلی‌ حوصله کنند و انقدر

 زیبا و جامع نظرشونو بگن ولی‌ خوش حال شدم وقتی‌ نظرات

 دوستان رو خوندم نه یکبار بلکه چندین بار و هر بار مطالب

تازه تری یاد گرفتم چیزهایی که می‌‌تونه بهترین چیز توی

دنیا باشه ولی‌ من شاید فراموش کرده بودم اون هارو و 

 همین نظرات گاهی‌ تلنگرهایی میزنه که قدر چیزهایی

 که داریم رو بدونیم مخصوصا دوستان خوب و صمیمی

‌ مثل شماها رو

اگر از من اینو می‌‌پرسیدن من محبت رو انتخاب می‌کردم

 چون به اعتقاده من شاید بهترین و اثر گذارترین چیزی

 باشه که وجود داره اما وقتی‌ نظر دوستان رو خوندم دیدم

که واقعا همه اینها میتونه بهترین چیز در زندگی‌ باشه و

وقتی‌ بیشتر فکر کردم بهشون احساس کردم که بین همه

 این بهترینها که دوستان ذکر کردند همیشه ارتباطی‌ هست .

وقتی‌ معرفت ، سلامتی‌ ، آرامش ،صداقت و یکرنگی  ،

درستی‌ ،عشق و عشق خاص ،وفاداری و چیزیکه موندگاره

 را کنار هم بگذاریم می‌‌بینیم که به هم وابسته هستند

 مگه می‌شه صادق بود و آرامش نداشت ؟ عشق ورزید و

 محبت نداشت؟ معرفت داشت و یکرنگ نبود؟ و ....

و به عبارتی عشق یا عشق خاص بدون محبت بی‌ معنیه

 آرامش بدون سلامتی‌ مفهومی‌ نداره و...

من فکر می‌‌کنم همه اینها بهترین چیزهایی هستن که

وجود دارند و مثل یک زنجیر بهم پیوسته هستن و جمع این

 بهترین‌ها به تکامل روح میرسه و در نهایت این زنجیر

 انسانیت و آدمیت رو معنا میبخشه.

صمیمانه آرزو دارم همگی‌ دوستان  اون بهترین چیزی که به

 اعتقادشون در دنیا وجود داره همیشه همراهشون باشه.

 

 

 و در آخر شعری معروف از مهدی سهیلی

 

معنای آدم

 

   زندگی یعنی چه یعنی آرزو کم داشتن
         چون قناعت پیشگان روح مکرم داشتن

 
    دیو از دل راندن و نقش سلیمانی زدن
             بر نگین خاتم خود اسم اعظم داشتن


        کنج درویشی گرفتن بی نیاز از مردمان
                وندر آن اسباب دولت را فراهم داشتن

 
        جامه ی زیبا بر اندام شرف آراستن
                   غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن


         قطره ی اشکی به شبهای عبادت ریختن 
                  بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن

 
        نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
                پاکی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن


       با صفای دل ستردن اشک بی تاب یتیم
         در مقام کعبه چشمی هم به زمزم داشتن

 
         تا براید عطر مستی از دل جام نشاط
                  در گلاب شادمانی شربت غم داشتن

 
   مهتر رمز بزرگی در بشر دانی که چیست
                 مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:25  توسط الهام  | 

 

   به نام خداوند جان و خرد     کزین برتر اندیشه بر نگذرد

 

با سلام به همگی‌ دوستان گرامی‌ و آرزوی سالی‌ خوب برای

 همه من امسال تصمیم گرفتم یکمی ساختار وبلاگمو عوض

 کنم یعنی‌که صرفا فقط شعر نباشه حتی با بعضی‌ دوستان

 هم مطرح کردم نظرشونو گرفتم الان که در اوایل سال هستیم

 این تصمیم رو گرفتم و دوست دارم بیشتر بنویسم البته به

همراه شعر مثل سابق ولی‌ در کنارش حرفهای خودم رو هم

بزنم و به نوعی یکجور تبادل افکار بادوستان عزیزی‌ که زحمت

 میکشن اینجا میان داشته باشم و این می‌‌تونه هر موضوعی

 رو در بر بگیره میشه یک موضوع به بحث گذاشت یا حتی

خیلی‌ ساده تر فقط یک نظرسنجی کرد که شاید اینجوری

 بیشتر با افکار و دیدگاه‌های هم آشنا بشیم و مسلم

هستش که مفید واقع می‌شه وقتی‌ که بحث تبادل افکار

 پیش بیاد بالطبع صحبتهایی پیش کشیده می‌شه که در

 نهایت منجر به شناخت بیشتر از دیگران می‌شه و فکر می‌‌کنم

 در محیطی‌ مثل نت که خیلی‌ از ماها همدیگرو نمی‌‌بینیم

 آشنایی با افکار همدیگه می‌ تونه موثر و مفید باشه.

گذشته از این بحث من حاضرم پسورد وبلاگمو به هر کدوم

 از دوستان که خواستن بدم که اگر مطلب یا موضوعی دارن

 که میخوان مطرح کنن با اسم خودشون اینجا بتونن بیان کنن

 و من هم بتونم  در ارایه نظر در مورد موضوعی که مطرح

کردندمشارکت کنم .

برای شروع میخوام اینو مطرح کنم که به نظر شما بهترین

 چیزی که در دنیا وجود داره چیه؟ البته منظورم انسان ،

جنس ،شی‌ مثل مادر ،پدر ،دوست ،پول ،دارایی این چیزها

 نیست و منظور اصلی‌ یک ویژگی‌ یا صفت یا یک چیز معنوی

 یا مقدس یا هر چیزی که فکر می‌‌کنیم بهترین چیزمیتونه

 باشه و فقط در یک کلمه مثل دوست داشتن مثلا به این

 دلیل یا مثل وفاداری یا مثلا صداقت و راستی‌ به این دلیل و....

 البته شاید سخت باشه یکمی ولی‌ به هر حال به بزرگی‌

 خودتون ببخشید .

                                  ***

تو این پست نمی‌‌خواستم شعر بنویسم اما راستش ۲-۳

 روزه شعرزیبای پروین اعتصامی که برای سنگ مزارش

سروده بود در ذهنم بود و برای همین و به دلیل اینکه این

 روزها به سالروز تولد و خاموشی پروین نزدیک بود اینجا

 مینویسمش ( پروین اعتصامی متولد ۲۵ اسفند ۱۲۸۵

در تبریز بود که در مدت کوتاه عمرش اثر فراوانی بر شعر

ایران گذاشت و به تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۲۰ در تهران در اثر

 بیماری حصبه بدرود حیات گفت) البته در پست‌های بعدی

 بیشتر از زندگی‌ بزرگترین شاعره ایرانی می نویسم چون

 اینجا خیلی‌ طولانی می‌شه

 

                  

 

     اینکه خاک سیهش بالین است 
                    اختر چرخ ادب پروین است

 
          گر چه جز تلخی ز ایام ندید 
              هر چه خواهی سخنش شیرین است 


                 صاحب آنهمه گفتار امروز 
                      سائل فاتحه و یاسین است 


            دوستان به که ز وی یاد کنند 
                 دل بی دوست دلی غمگین است 


        خاک در دیده بسی جان فرساست 
                 سنگ بر سینه بسی سنگین است 


            بیند این بستر و عبرت گیرد 
                   هر که را چشم حقیقت بین است 


           هر که باشی و ز هر جا برسی 
                    آخرین منزل هستی این است 


                 آدمی هر چه توانگر باشد 
                      چون بدین نقطه رسید مسکین است 


                اندر آنجا که قضا حمله کند 
                      چاره تسلیم و ادب تمکین است

 
             زادن و کشتن و پنهان کردن 
                          دهر را رسم و ره دیرین است


                  خرم آنکس که در این محنت گاه 
                  خاطری را سبب تسکین است


+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 15:7  توسط الهام  | 

  

 دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد


      
  نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند...

 

            

                   

سلام دوستان ، یک سال دیگه هم گذشت و بهار تازه از

راه رسید وقتی‌ نگاه می‌‌کنیم به یکسالی که گذشت

 خواه نا‌ خواه خیلی‌مسائل مثل موفقیت‌ها و شکست هامون

 در کار یا درس ،اتفاقات خوب و ناملایمات و خیلی‌ چیزها جلو

 چشممون میاد که به هر حال هر کسی‌ برای خودش

نا‌ گفته‌هایی‌داره اما در روابط اجتماعی وقتی‌ به دوستیهامون

 در یک سال گذشته نگاه می‌‌کنیم می‌‌بینیم که خیلی‌ وقتها

 با هم گفتیم ،خندیدیم ،دلخور شدیم ، رنجیدیم ،دلتنگ شدیم،

بخشیدیم و .........

اما همه چیز می‌گذره و فراموش میشه و چیزی که میمونه

خاطرات خوب و محبتهایی هست که همیشه ماندگاره و

 چیزی که بسیار ارزشمند هست اینه که باور کنیم مهربانی

 و محبت رو و اینکه :

 باور کنیم که اگه دلی‌ گوشه‌ای از دنیا برامون تنگ میشه

 می‌تونه صادقانه باشه و اگه در دوردستها کسی‌از ما به

 نیکی‌ یاد کنه میتونه خالصانه و بی‌ ریا باشه .......

امیدوارم انقدر خاطرات خوب داشته باشیم که در خزان جدایی

دلخوش به همون خاطرات زیبا باشیم...

 

عید بر همتون مبارک و صمیمانه آرزو می‌‌کنم سالی

‌ سرشار از شادی و سلامتی داشته باشید. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 20:31  توسط الهام  | 

تکیه گاه

 
   

 

شعری از هومن ذکایی که با اجرای ستار حتما شنیدید

تقدیم به دوست عزیزم

 

 تکیه گاه

 
  ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
          چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

 
      ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
                    همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

 
      ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
                  در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

    مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
               در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

 
       تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
                        تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

       قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
                        گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

          کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
                       تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

            تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
           تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 1:48  توسط الهام  | 

نیمای غزل

 

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم        در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

 

     

سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» نویسنده 

و غزلسرای معروف ایرانی متولد ۲۸ تیر ماه ۱۳۰۶در تهران

 و  فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) 

 است.

پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند،

 در سال ۱۳۰۹ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری

 (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر

 شد.سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و

 به نام خانوادگی همسر خود شناخته شد ولی پس از وی

 با منوچهر کوشیار ازدواج نمود. او در سال ۱۳۳۷ وارد

 دانشکده حقوق شد،  در همان دوران دانشجویی بود که با

 منوچهر کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد.

 سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰

 تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با

 رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.

در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد .

 سیمین بهبهانی ، هوشنگ ابتهاج ، نادر نادرپور ، یدالله رویایی ،

 بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می‌کردند .

 در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت .

 

آثار :

سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱) - جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)

چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵) - مرمر (۱۳۴1/۱۹۶۱)

رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)  - خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰)

دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)  - گزینه اشعار (۱۳۶۷)

درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)  - آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)

کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)  - کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)

عاشق‌تر از همیشه بخوان و  شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳)

با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵) -یک دریچه آزادی (۱۳۷۴)

مجموعه اشعار (۲۰۰۳)  - يكي مثلا اين كه(۲۰۰۵)

                               ***

انتخاب شعرهای سیمین بهبهانی یکمی سخته چون

 شعر‌های قشنگ زیادی دارن اما به هر حال چند نمونه

 انتخاب کردم و سر آغازش با پیک بهار به خاطر نزدیکی‌ بهار.

 

پیک بهار

   آه! ای پیک دل انگیز بهار
       که صفا همره خود می آری

         با توأم! با تو که در دامن خود
           سبزه و سنبل و سوسن داری،


       دم به دم بر لب جوی وسرِ کشت
                  می نشینی ّ و گلی می کاری...


         آه! ای دخترک افسونکار
              پای هرجای نهی، سبزه دمد،


       دست هرجای زنی، گل روید
                 در تنت پیچد امواج نسیم


        لطف و خوشبویی و مستی جوید.
                        با بناگوش تو، مهتاب بهار
                           قصه ی بوسه ی عاشق گوید.


     آمدی باز و سپاس است مرا
              دوش تا صبح در آن باغ بزرگ


            همه دانند که مهمان بودی،
                 گاه، سرمست و صراحی در دست


            پای کوبان و غزلخوان بودی،
                        گاه افتاده در آغوش نسیم


            شرم نکرده وعریان بودی.
                      تا سحر هیچ نیارامیدی

           خوب دیدم که در آن باغ بزرگ
                    همه شب ولوله بر پا کردی،


           در چمن، زان همه بی آزرمی
                       چشم و گوش همه را واکردی!


         غنچه ها وقت سحر بشکفتند:
                            باغ را خرم و زیبا کردی.


                 هر چه کردی همه زیبایی بود
                            لیک، از خانه ی همسایه چرا
                                       گوشت آوای تمنا نشنید؟

            در پس دیده ی چندین کودک
                     دیده ات بارقه ی شوق ندید،


             وین سرانگشت تو در باغچه شان
                          هیچ نقش گل و سوسن نکشید


               از چه پای تو بدانجا نرسید؟
                     آه از آن کوزه که با شوق و امید


              دستی اندود بر او تخم ِ‌گیاه؛
                   رفت و آورد سپس کهنه ی سرخ


                تا بدوزد پی آن کوزه، کلاه!
                        کودکان در بر او حلقه زدند


                خیره، بر کوزه فکندند نگاه!
                            آخر آن کوزه چرا سبز نشد؟


             از چه در خانه ی آنان اثری
                     ننهادی ز دل افروزی یِ ‌خویش؟


          از چه در باغچه شا ن ساز نکرد
                  بلبلی نغمه ی نوروزی یِ خویش؟


                گرم کاویدن و پای افشانی ست
                             مکیانی ز پی روزی خویش...
                           یکه تاز سر این سفره همه اوست

            دانم ای پیک! در آن خانه ی تنگ
                             جز غم و رنج دلازار نبود،


                این چنین خانه ی اندوه فزای
                              در خور آن گل بی خار نبود!


              لیک با این همه، این دل شکنی
                                  به خدا از تو سزاوار نبود،


                     کودکان دیده به راهت دارند...


  

این که با خود می کشم

 

    این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است
                           گورِ گردان است و در او آرزوهای من است!


          آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی
                 چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است


     من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست
                 پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است


     این که چون گل می درم از درد و افشان می کنم
                      پیش اهل دل تن و پیش شما پیراهن است


          آسمان را من جگرخون کردم از اندوه خویش
               در جگر گاه ِ افق، خورشید، سوزن سوزن است


          این که می جوشد میان ِ هر رگم دردی است داغ
                        دورگاه دردِ جوشان است و پنداری تن است!


               سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار
                       خانه میسوزد، نمایان شعله ها از روزن است


                    آه، سیمین! گوهری گمگشته در خاکسترم
                      من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است.

اگر دردی نباشد

 

          اگر دستی کسی سوی من آرد
                   گریزم از وی و دستش نگیرم

 
             به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
                    سیاه و دلکش و مستش نگیرم

 
                  به رویم گر لبی شیرین بخندد
                 به خود گویم که : این دام فریب است 


                  خدایا حال من دانی که داند ؟
                     نگون بختی که در شهری غریب است


                گهی عقل اید و رندانه گوید 
                  که : با آن سرکشی ها رام گشتی


                     گذشت زندگی درمان خامی ست
              متین و پخته و آرام گشتی


                 ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
            که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟


   به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
              ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟


           مرا بهتر نبود آن زندگانی
             که هر شب به امیدی دل ببندم ؟


              سحرگه با دو چشم گریه آلود
               بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟


          مرا بهتر نبود آن زندگانی
             که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟


             مرا بهتر نبود آن زندگانی
           که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟


            مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
             کجا شد آن دل خوش باور من ؟


            چه شد آن اشک ها کز جور یاران
                فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟


            چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
               ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟


          چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
               ز تاب گردش چشم سیاهی ؟


             خداوندا شبی همراز من گفت
             که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست


                  دلم خون شد ز بی دردی خدایا
              چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست


                اگر دردی در این دنیا نباشد
          کسی را لذت شادی عیان نیست


                     چه حاصل دارم از این زندگانی
              که گر غم نیست شادی هم در آن نیست

 

باقی‌ اشعار در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 19:36  توسط الهام  | 

کلاس درس خالی‌ مانده از تو

 

 

شعر کلاس درس خالی‌ مانده از تو از«هیلا صدّیقی»،

خوانده شده در انجمن فرهنگی ادبی امیرکبیر

 به تاریخ ۲۷ آبان‌ماه ۱۳۸۸.

 

    هوا بارانی است و فصل پاییز
                  گلوی آسمان از بغض لبریز

 

           به سجده آمده ابری که انگار
                      شده از داغ تابستانه
 سرریز

 

       هوای مدرسه، بوی الفبا
                   صدای زنگ اوّل محکم و تیز

 

                    جزای خنده‌های بی‌مجوّز
                          و شادی‌ها و تفریحات ناچیز

 

            برای نوجوانی‌های ما بود
                فرود خشم و تهمت‌های یکریز

 

              رسیده اوّل مهر و درونم
                 پُر است از لحظه‌های خاطرانگیز

 

                    کلاسِ درسِ خالی‌مانده از تو
                           من و گل‌های پژمرده سر میز

 

     هوا پاییزی و بارانی‌ام من
                  درونِ خشم خود زندانی‌ام من

 

             چه فردایِ خوشی را خواب دیدیم
                      تمام نقشه‌ها بر آب دیدیم

 

             چه دورانی! چه رویای عبوری!
                   چه جُستن‌ها به‌دنبال ظهوری!

 

                  من و تو نسل بی‌پرواز بودیم
                          اسیرِ پنجه‌هایِ باز بودیم

 

          همان بازی که با تیغِ سرانگشت
            به پیش چشم‌های من تورا کشت...

 

     تمامِ آرزوها را فنا کرد
            دودست دوستی‌مان را جدا کرد

 

            تو جام شوکران را سرکشیدی
                       به ناگه از کنارم پرکشیدی

 

             به دانه‌دانه اشکِ مادرانه
                     به آن اندیشه‌های جاودانه

 

             به قطره‌قطره خونِ عشق سوگند
                      به سوز سینه‌های مانده در بند

 

                   دلم صدپاره شد بر خاک افتاد
                       به قلبم از غمت صد چاک افتاد

 

              بگو آنجا که رفتی، شاد هستی؟
                      در آن‌سوی حیات، آزاد هستی؟

 

                   هوای نوجوانی خاطرت هست؟
                     هنوزم عشق میهن در سرت هست؟

 

             بگو آنجا که رفتی هرزه‌ای نیست؟
                      تبر! تقدیر سرو و سبزه‌ای نیست؟

 

          کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
                    تجاوز به غرورت نیست آنجا؟

 

                 خبر از گورهای بی‌نشان هست؟
                         صدای ضجّه‌های مادران هست؟

 

           بخوان هم‌درد من، هم‌نسل و هم‌راه
                      بخوان شعر مرا با حسرت و آه

 

                  دوباره اوّل مهر است و پاییز
                             گلوی آسمان از بغض لبریز

 

            من و میزی که خالی مانده از تو
                     و گلهایی که پژمرده سر میز......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:18  توسط الهام  |